وای خدا جونم!
باورتون میشه من بازم عزیزم رو دیدم
بازم دیدمش واییییییییی خداجونم خیلی مهربونی باورتون نمیشه داشتم دیوونه میشدم
نه تلفن و ... داشت دیوونم میکرد
دیدمش اخه دوست پسر عمومه و اشنا
برا همین پسر عموم داشت میرفت برا تحصیل که با هم بودن دیگه حالا بعدا خودتون بگیرین چی میگم
انقدر هیجانیم که نمیدونم چی کار کنم
حالا از اولش براتون بگم
قرار شد بریم فرودگاه که وقتی گفتم من نمیام بابا وایساد دعوا و.....
اخه هیچ جا نمیرم مثه زندانی ها دیگه به زور رفتم و وقتی رسیدیم همه بودن و ما اخریا بودیم
وایییییی دیدمش نسرین داشت باهاش حرف میزد ولی انگار نمیفهمید منم خیلی سعی کردم اصلا نگاش نکنم ولی نشد که یه بارم چشم تو چشم هم نگاه کردیم
ازم متنفر بود نگاش بهم گفتحالش ازم بهم میخوره
ولی بازم دوسش دارم عاشقشممممممممممممممم
بهزاد رفت ولی اون نههههههههههههه
نرفت وقتی نگام میکرد احساس کردم میخواد ازم انتقام بگیره خون تو چشاش جمع شد
وای ولی نرفت وقتی داشت نگام میکرد و همه داشتن خدا حافظی میکردن گفت من نمیرم!
خیلی قاطع وای ارشامم میخواد چی کار کنه
میدونم خیلی خیلی بهش بد کردم ولی چی کار کنم؟
فقط میگم دست خودم نیست و من رفتنیم
من باید برم و تو .............
همیشه میگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد
و تو شقایق منی
ولی نه دیگه نیستم خدا جونم مهر نسرین تو دلش بیوفته خیلی بد باهاش برخورد میکنه
خدا جون باهامون باش
سارینا با ارشام
ولی
ارشام بی سارینا
